ابن الكلبي

155

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

فرمود : نه ، تو مسلمانى ، و او كافر . [ « فلس » ] « ابو على عنزي » ، ما را از « على » پسر « صباح » ، از « هشام » پسر « محمد » ، از « ابو باسل طائى » از عمويش « عنترة » پسر « أخرس » حديث كرد ، و گفت : قبيلهء « طىّ » ، بتى داشتند « فلس » نام و آن دماغه‌اى بود سرخ فام ، مايل به سياهى ، در ميان كوهى به نام « اجأ » از كوهسار « طى » كه گويى تمثال آدمي است ، و آن را مىپرستيدند ، و پيشكش ( - هديه ) مىدادند و گوسپند برابرش قربان مىكردند ، و هيچ بيمناكى نزديك او نيامدى ، مگر آنكه در أمان بودى ، و هيچ كس شكارى را كه در پى بود ، اگر به او پناه مىبرد دنبال نمىكرد ، و به او وامىگذاشت و پيرامونش از دستبرد ايمن بود . پرده دار « فلس ) پسران « بولان » بودند ، و « بولان » خود نخستين كس بود كه او را پرستش كرد ، و آخرين كس از پرده داران وى مردى بود از ايشان كه او را « صيفي » مىگفتند . « صيفي » روزى شترى شيرده ( - ناقهء خلية ) را از زنى « كلبى » از تيرهء « بنى عليم » همسايهء « مالك » پسر « كلثوم شمجى » كه خود مردى شريف « نامدار ) بود پيش گرفت و تا پيشگاه « فلس » براند ، و آنجا نگاهداشت . زن ( صاحب شتر ) همسايهء خويش « مالك » را از اين رويداد خبر داد ، و « مالك » بر اسبى برهنه سوار شد ، و نيزه بر گرفت و در پى « صيفي » برون رفت ، و او را در حالي كه برابر بت « فلس » نشسته بود ، و ناقه را در پيشگاهش بسته ، بگرفت و گفت : « راه شتر همسايه‌ام باز گذار ( و او او دست بدار ) ! » پرده دار پاسخ داد كه « شتر از آن پروردگار تو است » ! » مالك » گفت : « راه او باز گذار » .